گاهی به آسمان نگاه کن

العبد...
همه من، تمام بود و نبودم

آسمانی ها

چشم به آسمان دارم.
سه سال بعد از انقلاب به دنیا آمدم..
شروع دانشگاه با تحقیقات ادیان و مذاهب هم گام شد و در کنارش توفیق گذران بعضی کلاسهای ... داشتم.سعادتی که خداوند در آن برهه از زمان برایم خواست..... عاشقانه ام خداست.. و چشمم به آسمان و دستهای پر نور اولیائش است. فقط دعای شما را برای تربیت فرزندانم میخواهم.. که آنها عشق را برایم عمق بخشیدند..
همین
»»»»»
چندین نکته مهم:
من نمی توانم در وبلاگ های شما آشنایان محترم، نظر بگذارم...دلیل کاملا شخصی دارم.. اما همه وبلاگ ها را میخوانم، و امکان ارتباط توسط ایمیل را با دوستان دارم. همه لینک های وبلاگ ها در آسمانکده متعلق به دوستانی است که قلم قویشان بشدت نظر بنده را جلب کرده است. من دعاگوی راه و هدف و قلمتان هستم، حتی دوستانی که میشناسم و امکان لینک کردن وبلاگشان را ندارم! و خودشان میدانند چرا.... و در آخر امکان تایید نظراتتان را هم به همان دلیل شخصی ندارم، تایید میشود اما با دو پست دیر تر...
شما لطف کنید نظر بگذارید،
چون نظر شما کمک کننده مسیر وقلمم است...
العبد ......

کمی قلم
آخرین مطالب
۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۲۴

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم 


به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همین باغ بلور


به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری


به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم


به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو


به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت


شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است 


یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده


در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است 


یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش 


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است 


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟


اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش 


آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی 

الهی و ربی من لی غیرک